پدرم وقتی وارد اتاقم میشد و میدید لامپ اضافه روشن است میگفت: چرا لامپ را خاموش نمیکنی؟ چرا در مصرف برق را اسراف میکن پدرم وقتی وارد اتاقم میشد و میدید لامپ اضافه روشن است میگفت: چرا لامپ را خاموش نمیکنی؟ چرا در مصرف برق را اسراف میکنی؟ وقتی وارد دستشویی میشد و میدید شیر چکه میکند با صدای بلند میگفت: چرا پیش از خروج شیر را محکم نبستی و این همه آب را به هدر دادی؟ همیشه از من انتقاد میکرد و مرا به منفیبافی متهم میکرد. برای هر کار ریز و درشتی گیر میداد و سرزنشم میکرد حتی زمانی که در بستر بیماری بود. تا این که کار مهمی را که مدتها در انتظارش بودم پیدا کردم. آن روز قرار بود اولین مصاحبهی شخصی زندگیام را انجام دهم تا بتوانم به شغل معتبری در یکی از شرکتهای بزرگ دست یابم. با خود گفتم اگر پذیرفته شوم این خانه را ترک خواهم کرد و از پدر و سرزنشهای همیشگی او آسوده خواهم شد. صبح زود از خواب برخاستم و شیکترین لباسها را پوشیدم و به خود عطر زدم. وقتی خواستم بیرون بروم ناگهان جلوی در دستی به شانهام خورد برگشتم و پدرم را دیدم که با وجود چین و چروکهای چهره و چشمها و ظاهر شدن علائم بیماری لبخند میزند... مقداری پول به من داد و گفت میخواهم مثبتاندیش باشی و اعتماد به نفست را حفظ کنی و در مورد هیچ سوالی تردید به دل راه ندهی. با اکراه نصیحتش را پذیرفتم و در حالی که رنجیده خاطر بودم لبخندی زدم؛ با خود گفتم حتی در این لحظات هم از نصیحت دست بر نمیدارد. انگار در شادترین لحظات زندگیام میخواهد عمدا حالم را بگیرد. با عجله از خانه خارج شدم، تاکسی گرفتم و به سمت شرکت حرکت کردم. به محض ورود به محوطهی شرکت، با صحنههای عجیبی روبرو شدم! به جز تابلوهای راهنما که به محل مصاحبه من
تو نیستی كه ببینی؛چگونه عطر تو ؛ در عمق لحظه ها جاری است...چگونه عكس تو ؛ در برق شیشه ها ؛ پیداست...چگونه جای تو ؛ در جان زندگی سبز است...هنوز پنجره باز است،تو از بلندی ایوان به باغ می نگری،درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها،به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر،به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند...تمام گنجشكان،كه درنبودن تو،مرا به باد ملامت گرفته اند،ترا به نام صدا می كنند...هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج،کنار باغچه،زیر درختها، لب حوض،درون آینهی پاک آب مینگرند...تو نیستی كه ببینی چگونه پیچیده استطنین شعر نگاه تو درترانه من...تو نیستی كه بیبنی چگونه می گردد،نسیم روح تو در باغ بی جوانه من.چه نیمه شبها کز پارههای ابر سپیدهزار چهره به هر لحظه می كند تصویربه چشم هم زدنی،میان آن همه صورت ؛ ترا شناخته امبه خواب می ماندتنها به خواب می ماند چراغ ، آینه ، دیوار بی تو غمگینندتو نیستی كه ببینی چگونه با دیواربه مهربانی یك دوست ؛ از تو می گویمتو نیستی كه ببینی چگونه از دیوار جواب می شنوم!تو نیستی كه ببینی چگونه دور از توبه روی هرچه در این خانه ستغبار سربی اندوه ، بال گسترده است تو نیستی كه ببینی دل رمیده منبجز تو ؛ یاد همه چیز را رها كرده استغروب های غریب در این رواق نیازپرنده ساكت و غمگینستاره بیمار استدو چشم خسته من در این امید عبثدو شمع سوخته جان همیشه بیدار استتو نیستی كه ببینی...
شبانگهان كه شفق ، موج آتشينش رابه صخره هاي زمين كوبد از كرانه ي روزبه جاي آن كه دل از آفتاب برگيرمگمان برم كه طلوعش ميسر است هنوزاگر رها کند اين باور شگفت مرااگر تهي شوم از اين اميد بي فرجامچنان به سوي افق مي گريزم از دل شهركه آفتاب بسوزاندم در آتش خويشمرا خيالي از اينگونه در سر است هنوزازين خيال ، چه سود ؟من آن اسير سيه روزگار اميدممن آن مريض شفاناپذير ايمانموگرنه ، آه چرا در شبي چنين تاريكمرا به رجعت خورشيد ، باور است هنوز ؟ « نادر نادرپور»